تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

218

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

مىباشد ؛ چون نقص منافى صرفيت است و چيزى كه صرف نيست واجب الوجود نيست و ما واجب الوجود را فرض كرده‌ايم . ماهيت امر عدمى است مبحث ديگر در اينجا تعيين تكليف ماهيت است كه الفاظ وجود و ماهيت و عدم ، سمع ما را قرع كرده است . البته معلوم است كه عدم « لا شىء » و از اباطيل محض بوده و قابل هيچ حكمى نمىباشد . و اما نسبت به ماهيت ؛ گرچه در اول كتب مىگويند : « كل ممكن زوج تركيبى » ولى اين گونه نيست كه حقيقةً در خارج دو شىء مزدوج باشد و دو شىء اصيل با يكديگر ازدواج كرده و تعانق داشته باشند ، بلكه در اول به رسم تعليم و تعلم مىگويند : « كل ممكن زوج تركيبى » و الّا وقتى مىگوييم : « الانسان موجودٌ » انسان در مقابل وجود ، شىء متأصل و متحصلى نيست تا انسانيت در مقابل وجود چيزى باشد . بلى ، اگر مراد از انسان و هر موجودى كه معلول و مجعول است ، آن وجود مخصوص و موجود باشد نزاعى نيست ؛ چون بنا بر قانون جعل چنان كه در مبحث جعل گذشت كمال از كمال صادر شده است . و لكن اين كمال صادر ، كه با نظر به مصدر و مبدأ و جاعل جز حيثيت كماليه چيزى ندارد ، در مرتبهء معلوليت و صادريت داراى وجدان و فقدان است البته اين طور نيست كه فقدان ، چيزى كه منضم به وجدان است باشد و وجدان و فقدان دو شىء اصيل باشند تا ازدواج و تركيب دو متحصل لازم آيد ، بلكه فقدان عبارت از عدم وجدان يك مرتبهء از كمال است ، آنچه تحقق و خارجيت دارد وجدان است و غير از آن چيزى نيست و فقدان ، نسبت به كمال موجودِ كاملِ ديگرى است و اين گونه نيست كه وجود صادر ، نقص را دارا باشد بلكه نقص ندارى است و ندارى چيزى نيست . چنان كه در مورد نور آفتاب كه صفحهء طبيعت را پُر كرده است ، آن نورى كه در حول شمس است به طورى كامل است كه چشم را ياراى رؤيت آن نيست و ليكن نورى كه از آن در